نویسنده: اوتاکر کلیما
مترجم: عیسی شهابی



 

مراحل اولیه ی فرهنگ ایران

راجع به مراحل اولیه ی ایجاد و تکوین ادبیات ایران نیز، مانند نوشته ها و فرهنگ های سایر ملت های هند و اروپایی، فقط از روی شواهد و قراین می توان اظهارنظر کرد؛ زیرا از دورانی که آریاها در ایران زمین سکنا گزیدند و نخستین مراکز فرهنگ و تمدن خود را برپا ساختند هیچ گونه مدارکی در دست نیست؛ چنان که، حتی هندی ها هم مدت ها پس از استقرار در میهن تازه ی خود فاقد خط بودند. آریاهای ایرانی نیز، مانند آنان، اندیشه ها و آثار فکری خود را تنها به حافظه می سپردند که، دهان به دهان، از نسلی به نسل دیگر، منتقل می شد. ابداعات هنری ملت، مانند ترانه ها، گفتارها، معماها، اسطوره ها، افسانه ها و جز آن ها، نگاشته نمی شد و، بدین واسطه، ضمن انتقال سینه به سینه به نسل های بعدی، دست خوش دگرگونی می گشت. تحول اجتماعی که صورت گرفت تبدیل به شبانی و چادرنشینی به کشاورزی و دام پروری بود که، طی سده های دراز، به صورت نظامی درآمد که در آن سه طبقه ی متمایز به وجود آمدند و عبارت بودند از: روحانیان، که اجرای مراسم دینی را عهده دار بودند؛ نجبا، یعنی امرا و رؤسای قبایل و جنگ جویان؛ و بالاخره روستاییان که به دامپروری و کشاورزی اشتغال داشتند. بعدها، طبقه ی پیشه وران (و بازرگانان)، که در اوستا به نام هوتای(1) از آن یاد شده، به وجود آمد. بردگی و برده فروشی، از دوران های بسیار قدیم، در ایران وجود داشته است. بردگان از افراد ملل تحت انقیاد و مخصوصاً اسران جنگی بودند. اوستا از کارگران روستایی سخن می راند و آنان را به دو دسته تقسیم می کند که یک دسته، پیوسته، در خانه ی مخدومان خود، «وئس»(2)، سکونت داشتند و دسته ی دیگر، به صورت روزمزد، در مزارع، خدمت کرده «پئی ریئتر»(3) (سیاران) نامیده می شدند. در ویدودات (وندیداد) اوستا، اشاره شده که پاداش تنظیف، که بر طبق مناسک دینی به عمل می آمد، برای خدمت گزار کم تر از کشاورز و همسر او؛ ولی، بیش تر از فرزندان دهگان بود. دین حائز اهمیت بسیار بود، زیرا پیشوایان و پاس داران آن، به مقتضای شغل خود، تنظیم مناسابت را، نه تنها میان افراد و خدایان؛ بلکه، هم چنین، بین افراد و همنوعان آنان بر عهده داشتند. دین، مانند امروز، دامنه ای چنین محدود نداشت؛ بلکه، شامل تنسیق حقوق و مسائل قضایی، آداب و رسوم جامعه، فرهنگ و نظام اقتصادی نیز بود. روحانیان عالی رتبه نظام اجتماعی و دینی (ارت)(4) ایجاد و استوار می ساختند. مراسم دینی آنان با آوازها، سرودها، آفرین ها و نیایش ها همراهی می شد. آنان افراد مناطق آریایی را، در محل سکونت قربانیان خود، به دور خویش گرد آورده، از این راه، روحیه ی جامعه را تقویت می کردند. از تراوش های تخیلات و احساسات آنان، جز چند سرود و چند افسانه، که نسل های بعدی بنابر احتیاجات خود در آن تغییراتی داده اند، چیزی به صورت نخستین خود به جای نمانده است.

نخستین دولت ها

چنان که از اشارات اوستا بر می آید، در سرزمین های ایرانی، نخستین سازمان های تکامل یافته ای که به منزله ی دولت بود محتملاً در طرف مشرق به وجود آمده است. اوستا گاهی از کشورهایی در سواحل رودخانه ی هیرمند(5)، در پیرامون دریاچه ی هامون(6) در سیستان، و زمانی از سرزمین های ماورای آموردیا(7) و دریاچه ی ووروکش (8) (شاید دریاچه ی آرال) سخن می راند. روایتی که بر طبق آن قبایل آریایی از سرزمین قدیم تر خود، ایران ویج(9)، به سرزمین های دیگر ایران رفته اند بی شک، قدمت دارد. پاره ای از پژوهند گان این سرزمین را واقع در شمال ایران می دانند. نخستین مراکز فرهنگ در ایران، محتملاً، سمرقند، مرو و بلخ (که یونانی ها آن را باکترا می نامیدند) بوده است. این نقاط صحنه های روی دادهای تاریخ اساطیری ایران باستان است که بهترین توصیف آنها، قرن ها بعد، در شاهنامه ی فردوسی آمده است. نواحی باختری تر، مدت ها، زیر سلطه و انقیاد سامی ها دست و پا می زد. بعید نیست که اژی دهاک(10) (پادشاها اژدها)، غول افسانه ای مذکور در اوستا، نمایشگر بیدادگری هایی باشد که از سمت خاور تا بدان سوی مرزهای ماد اعمال می شده و منشأ آن اکد بوده است. گذشته از آن، سده های متمادی، میان بابل و فارس یک دولت مهم به نام ایلام بر ملتی غیر هند و اروپایی حکومت می کرد و مدت ها در برابر حملات همسایگان پایداری کرد. محققاً، شاه زاده نشین های آریایی در خاور نیز از تهاجمات چادرنشینان آسیای مرکزی، که آریاها از دیرباز آنان را تور(11) می خواندند، در امان نبودند. بین اینان تعدادی قبایل هند و اروپایی وجود داشتند که در آن سوی سیحون (سیردریا) ساکن و وابسته به یک اتحادیه ی ملل بودند که از همان زمان های باستان، بر اثر یک اشتباه تأسف آور، به نام سکاها خوانده می شدند. نفرت طبیعی و دشمنیی که میان ساکنان شهرها و دهکده ها، از یک سو، و چادرنشینان، از سوی دیگر، وجود دارد؛ شاخص ترین جنبه ی مناسبات متقابل ایرانی ها و تورانی هاست. اختلافات موجود میان این دو سرزمین مبنا و اندیشه ی اصلی سنت ملی ایران و تصور ثنویتی است که ایرانیانی از جهان و تاریخ داشتند. حتی، بعضی از قسمت های افسانه ها در اوستا حاکی از این موضوع و یا متضمن اشاراتی بدان هست که توصیف هنرمندانه ی آن در حماسه ی فردوسی به اوج عظمت خود رسیده است. ایرانیان ملتی خوب، هوشمند و دوست دار نظم اند و به کار، روشنایی و هر چیز خوب احترام می گذارند و تورانی ها، بر خلاف آنان، بدنهاد و پای بندی خدعه، اعمال خشونت و عنف و انهدام و هواخواه نیروهای ظلمانی، یعنی، جنگ، غارت، راه زنی و تیرگی هستند. و این تناقض اجتماعی، اقتصادی و تاریخی، به اعلا درجه، در ایجاد ثنویت درحیات معنوی ایرانیان مؤثر بود. دومین عامل مؤثر، کیش زرتشتی بود که یکی از مهم ترین صور دین در تاریخ جهان به شمار است.

زرتشت

تاریخ زرتشت و مراحل اولیه ی آیین وی مشکوک است. این پیامبر، که مبدأ نحله ی ثنویت ایران است، محتملاً؛ در دوره ای پیش از آغاز تاریخ ایران که ما از آن اطلاع نداریم در نقطه ای واقع در یک شاه زاده نشین ایران خاوری برآمده است. پژوهندگان دوران زندگی وی را در سده ی ششم پیش از میلاد حدس می زنند؛ ولی، هنوز، دلایل کافی برای اثبات این نظر در دست ندارند. قاطع ترین دلیل این تاریخ گذاری سنواتی است که، طبق سنت، از طرف مجامع دینی پارسی، در وقایع نگاری ها ذکر شده و فاصله ی میان عصر زرتشت و اسکندر کبیر را سیصد سال تعیین می کند؛ لکن، این تخمین قابل اعتماد نیست و تاکنون در این زمینه هیچ گونه مفتاح غیرایرانی هم به دست نیفتاده است. ما حتی نمی دانیم که پیامبر از کدام نقطه برخاسته است. طبق پاره ای از روایات، زادگاه وی شمال باختری ایران است. از اوان جوانی، با ناهنجاری های مناسک کهن آشنا گشت که با قربانی های بی شمار همراه بود و طی شادخواری ها، برای تجلیل از بت ها، در عیاشی و باده گساری افراط می شد و به کشتار بیرون از حد اعتدال گاو می انجامید. در چنین باده گساری ها، بالاخص ایرد هوم(12) که نوشابه ای سکرآور بود، ستایش می شد. این مراسم کهنه طبقه ی دهگانان را به نابودی می کشانید و عواقب وخیمی به بار می آورد، از آن جهت که بر قدرت غیب گویان و ساحران، یعنی کرپن ها(13)، که رؤسای قبایل، یعنی کوی ها(14)، هم ناچار از حفظ نفوذ آنان بدوند می افزود. چنان که شایع است، زرتشت، در بیستمین سال زندگی، زادگاه خود را ترک گفت و به «بی خانمانی» گرایید تا، ضمن مواعظی که ایراد می کرد، به بیان اندیشه های تازه ی خود بپردازد؛ ولی، فقط ده سال پس از آن تاریخ بود که از سوی باری تعالی، یگانه خدای حقیقی، یعنی اهورامزداه(15)، به پیامبری مبعوث شد و، در نتیجه، تکلیفش روشن گشت. پس از زحمات زیادی که بدان تن در داد، ویشتاسپ(16) (= گشتاسپ، شاهی در نقطه ای در خاور ایران) تعالیم او را پذیرفت و پیرو، حامی و مروج این کیش تازه گشت. بنابراین روایتی که قدمت کم تری دارد، زرتشت، درسن 77 سالگی، هنگام هجوم تورانی ها به ایران، در آتشکده ی بلخ، به دست آنان کشته شد. دیری نپایید که تاریخ زندگی اش با افسانه و ملحقات دل انگیزی آراسته شد. اوستای جدید زرتشت را نمونه ی یک انسان کامل می داند. فروردین یشت او را با سخنانی شورانگیز چنین توصیف می کند:
نخستین کسی که نیکی را اندیشید، نخستین کسی که نیکی را گفت.
نخستین کسی که نیکی را به جای آورد، نخستین آتوربان(17)،
نخستین جنگ آور، نخستین دهگان دام پرور.
نخستین کسی که می آموزد، نخستین کسی که می آموزاند.
نخستین کسی که برای خود بپذیرفت و نخستین کسی که دریافت کرد گاو را و راستی را و کلام مقدس را «و فرمان برداری از کلام مقدس و نیروی سلطنت روحانی را» و همه ی نیکی ها مزدا آفریده و منسوب به راستی را... .
نخستین کسی که از دیو و مردم فرومایه روی بگردانید، نخستین کسی در جهان مادی که نماز اشم و هو خواند.
به دیوها نفرین کرد و به عنوان مزاد پرست کلمه ی شهادت بر زنان راند، دشمن دیوها و به کیش اهوراست.
نخستین کسی در جهان مادی که تمامی دیوان را ناشایست برای ستایش، ناشایست برای نیایش خواند.
او، آن توانا، که هر آن چه را بایسته ی یک زندگی دل نشین است در اختیار دارد، نخستین آموزگار دین در کشورها.
که به واسطه ی او نماز اشم وهو(18)، که محتوای تمامی مانثر(19) است، آشکار گردید؛ «اهو» و «رتو»(20)، بشریت مبشر دین، بهترین تمامی دین ها که وجود دارد.
(XIII و 87-91، ولف)
ماهیت تعلیمات زرتشت ثنوی است. اهورامزدا، خدای واقعی روشنایی و زندگی، و انگرمینیو(21)، اهریمن بدنهادی، تاریکی و مرگ، در برابر هم قرار دارند. در آغاز سی امین یسنا، راجع به نخستین تجلی آنان چنین آمده:
آن دو گوهر نخستین، که به وسیله ی یک شبح در عالم خیال چون دو همزاد پدید آمدند، گوهر نیکو و گوهر بدنهاد هستند در اندیشه، گفتار و کردار.
و از میان آن دو خردمندان
انتخابی شایسته کردند (ولی) نه نابخردان.
و چون این دو گوهر به هم رسیدند،
ابتدا زیستن و نزیستن را بنیان نهادند و (مقرر داشتند) که سرانجام به دروغ پرستان بدترین زندگی و به پیروان راستی بهترین جایگاه نصیب شود.
(یسنای XXX ، 4-3 بار تولومه)
آنان تمامی جهانی هستی را میان خود تقسیم کردند و تا پایان دنیا، به یاری موجودات مینوی و انسان ها، با یکدیگر در نبردند. خدا، در حقیقت، تنها اهورامزدا، فرمان روای خردمند، است. دیو(22) خدا نیست. پیروزی نیکی، که اخلاقاً اصل مسلمی است، ایمان به پیروزی نهایی نیروهای نیکی را ایجاب می کرد. اهورا و سپاه آسمانی وی نگهبان حقیقت، نیکی، دادگری، کار سودمند و همگی خصایلی هستند که نظام نیکی بر آن استوار است.
بت های باستانی آریایی «دیو» نام گرفتند؛ ولی در دوران های بعدی، از چند تا از آنان، مخصوصاً از ایندرا، ایزد نوشابه ی سکرآور هوم و آزادی بخش بشریت و مبارز ایزدی دیوان که به منزله ی هرکول هند و ایرانی است، اعاده ی حیثیت شد و در زمره ی نزدیکان اهورا به شمار آمد؛ زیرا، ملت نمی توانست از چنین یزدان های محبوبی چشم بپوشد. انسان، اخلاقاً، موظف است که از اهورا، در مبارزه اش با بدنهادی، پشتیبانی کند و با هر آن چه مهین دیو آفریده بود و هر آن چه او برای پیروزی خود از آن استفاده می کند بجنگد: انسان باید از دروغ بپرهیزد، آفریده های زیان بخش را بکشد، دشمنان دین را مقهور سازد، وظایف خود را مرتباً انجام دهد و بالاخص این که کار کند.
شایسته ترین کار، کشاورزی به شمار است. ویدودات، قانون مبارزه با دیوان و اهریمنان، چنین می گوید:
هرگاه کسی زمین را برای کشاورزی آماده نسازد...
با بازوی چپ و راست،
با بازوی راست و چپ،
(آن گاه) زمین چنین گفت: «ای مردی که بر روی من کار نمی کنی،
با بازوی چپ و راست،
با بازوی راست و چپ،
به راستی سزاوار آنی که در آینده، در حالی که به در خانه ی کس دیگری تکیه کرده ای، میان آنان که خوار و بار گدایی می کنند بایستی؛
به راستی، خوراک هایی که از فرط وفور دهان ها آغشته بدان است از برابر تو عبور داده خواهد شد.
و آن را نزد کسانی خواهند برد که نزد آنها پیش از آن هم
چیزهای خوب بیش از اندازه وجود دارد.
(III، 28-29، ولف)
مؤثرترین وسیله ی مبارزه با بد نهادی، پس از نیروی معجزه آسای نماز و ستایش، کار است. ویدودات چنین ادامه می دهد:
چون عله برای کوبیدن آماده می شود،
دیوها از ترس عرق کردن آغاز می کنند.
چون آسیاب برای آرد کردن غله آماده می شود،
دیوها دیگر خویشتن داری نمی توانند.
چون آرد برای خمیر شدن آماده می شود،
دیوها زوزه می کشند.
چون خمیر برای پختن آماده می شود،
دیوها از ترس می گوزند
(II، 32، ولف)
البته، شرکت در نمازها، اعتماد به آتوربان ها و فرمان برداری از مافوق نیز از مهم ترین وظایف انسان است. از عناصر، آتش مظهر پاکیزگی و روشنایی و گرمی است و از جانوران، گاو و سگ و خروس ستایش می شدند. مزدا پرستی به جامعه ی ایرانی انتباه دینی و ملی شگرفی بخشید؛ و سازمان های اجتماعی دسته جمعی بانظام و سازمان های دقیقی به وجود آورد که حقوق و وظایف آن ها، با نهایت دقت، تعیین شده بود و یک نوع روح انضباط نظامی بر آن حکم فرما بود. ایرانیان خود را ملت خدا، ملت برگزیده اهورا، می دانستند و ملت های دیگر، به نظر آنان، از آن اهریمنان بودند. از این رو، دین، در ادواری که به پیروزی نهایی خود رسید، منشأ خودستایی، ناشکیبایی در برابر ادیان دیگر و کوشش بی اندازه برای ترویج این دین گشت که شاخص و ممیز آن دوره است. ولی، باید افزود که فقط در دوران ساسانیان بود که این وضع پیش آمد. برای کانون خانوادگی ارزش زیادی قائل بودند. ریاضت کشیدن سخت مطرود بود؛ زیرا به عقیده ی ایرانیان، انزوا انسان را در مبارزه با نیروهای پلید ناتوان می سازد.

اوستا

گاثاها

کهن ترین زبان ایرانی، که از آن اسناد نسبتاً زیادی در دست داریم، زبان اوستایی است. اوستا، در زبان فارسی دری، نام مجموعه ای از نوشته های مقدس آیین مزدیسنا(23) است؛ بنابر آن چه از قدیم در ایران عقیده دارند، فقط بخش کوچکی از آن به جای مانده است. موضوع تأسف انگیز دیگر این است که خیلی دیر به نوشتن این متون مقدس مبادرت شده و نگارش آن، محتملاً، در دوره ی ساسانیان، تقریباً در سده ی چهارم میلادی، انجام گرفته و آن هم با چنان املایی که در قسمت اعظم متون بر صورت واقعی زبان پرده ی ابهام افکنده است. می توان گفت که زبان اوستا، از لحاظ فراوانی صورت های صرفی و خاصیت نحوی ساختمان جمله کاملاً منطبق با زبان هندی باستانی ودایی است؛ بالاخص، در مورد متونی که، به ظن قریب به یقین، آن را منسوب به دوره ی اول آیین مزدیسنا می دانیم. این متون، که به صورت مصرع هایی تصنیف شده، گاثاها (سرودها) نام دارد و به خود زرتشت منسوب است. و دلایل قاطعی برای تردید در درستی این مدعا در دست نیست. چنان که کاملاً آشکار است، این متون شامل مبانی مواعظ پیامبر و حاوی چکیده ی تعلیمات اوست که به شعر انشا شده است. در گاثاها، گاهی، با بیان احساسات شخصی، با شوریدگی و طغیان، انبساط یا سرخوردگی روبه رو می شویم. نظری به زندگی گران بار پیامبر بیفکنیم: وی با کرپن های مقتدر در مبارزه است، نتیجه ی زحمات خود را مهدور می بیند، پریشانی و ناامیدی بر وی چیره می شود:
به کدامین سرزمین روی آورم که از این جا بگریزم، به کجا رفته، پناه جویم؟
از نجبا و سربازان دورم می دارند،
نه جامعه خشنودم می دارد... نه فرمان روایان دروغ پرست کشور.
چگونه تو را خشنود توانم ساخت، ای مزدا؟
(یسنای 1XLVI، بار تولومه)
ولی، سرانجام، پیروزی از آن تعلیمات اوست. در آخر گاثاها، شاهد پیروزی وی، به مناسبت عروسکی کوچک ترین دخترش، پوروچیستا(24)، با جاماسب(25)، رای زن فرزانه ی ویشتاسب، هستیم، گاثاها، جمعاً، شامل 248بند در هفده فصل یستاست. لکن، به تحقیق، معلوم نیست که این فصول همان ترتیب نخستین را دارد یا در تدوین های بعدی بدین صورت در آمده است.

یسنا، ویسپرد

گاثاها در کتاب اول اوستا و در داخل مجموعه ای از نیایش ها و آفرین هاست که همراه با نماز اصلی خوانده و اجرا می شده است. این مجموعه یسنا نام دارد. زبان این کتاب و بخش های دیگر اوستا یکی از گویش هایی است که با زبان گاثایی خویشاوندی خیلی نزدیک دارد؛ ولی، از لحاظ صورت های صرفی، خیلی محدودتر است که، بی گمان، در نتیجه ی طرز خاص تحولات زبانی است. این زبان را اوستایی جدید می نامیم. قسمت های متأخر حتی حاوی اغلاطی است که دلیل بر آن است که زبان مزبور، هنگام انشای این متون، دیگر زبان زنده ای نبوده است. گیراترین بخش یسنا، پس از گاثاها، هوم یشت است که تجلی ایزد موسوم به هوم را بر زرتشت بیان می کند و گواهی برای این حقیقت است که، پس از درگذشت پیامبر، آیینش، در پاره ای از زمینه ها، شروع به بازگشت به انگاره هایی کهن کردن است که مورد ستایش مردم بود و جزء سنن آنان گشته بود:
در آن مدت زمان که هوم آماده می شود، هوم بر زرتشت برآمد که در آن هنگام آتش را دور تا دور به وضع شایسته ی آن در می آورد و گاثاها بر می خواند. زرتشت از او این پرسش کرد: «کیستی ای مرد، ای زیباترین جهان جسمانی - با جان چون آفتاب و نمردنی خویش -، که من به عمر خود به چشم دیده ام؟» آن گاه، این، هوم مقدس، دوردارنده ی مرگ، به من پاسخ گفت: «من، ای زرتشت، من هوم مقدس، دور دارنده ی مرگ هستم. مرا به این جا آر، ای سپنتمان، مر به چرخشت کن تا مرا بنوشند، مرا بستای به ستایش بدان سان که سوشیانت های آینده خواهند ستایید.» زرتشت در پاسخ گفت: «نیایش بر هوم!»
(یسنای IXو ،1-3، ولف)
لکن، قسمت اعظم یسنا آفرین ها و نیایش های دینی است و از آن هم یکنواخت تر و بی تنوع تر، مضامین مجموعه ی دیگری از آفرین و نیایش است که ویسپرد (همه ی ردان)(26) نام دارد. مشهورتر از همه ی این ها بند اشم وهو است که بیش از همه برخوانده می شود:
اشا بهترین نعمت است، بنا به خواسته، بنا به خواسته نصیب ما می شود، اشا در ازای بهترین اشا.
(یسنای XXVII، 14، ولف)
معنای پاره ای از کلمات اوستا، تا به امروز، هنوز، به درستی، روشن نیست. مثلاً به عقیده ی بارتولومه، در این دعا «اشا» به سه معنی به کار می رود: حق، استحقاق بهشت و پاک دامنی.

یشت ها

مجموعه ی یشت ها، نسبت به یسنا ویسپرد، به مراتب، جالب تر است. یشت ها سرودهای مذهبی است که طی آن یکایک ایزدهای مجموعه ی ایزدان اوستایی ستایش می شوند. مهم ترین یشت ها آن ها هستند که در آنها موجودات ایزدی مورد ستایش اند(27)؛ موجوداتی که از ملت اوستایی، در مبارزاتش با دشمنان، پشتیبانی می کنند، مددکار رهبرانش هستند و به آنها رستگاری می بخشند. سرود خوانان دین، در این سرودها، قطعاتی از ترانه های عامیانه پهلوانی را گنجانده اند و، بدین وسیله، پاره ای از داستان های حماسی مربوط به دوران های پیش از زرتشت را برای ما نگاه داشته اند. در یشت پنجم، ایزد یک رود اساطیری را می ستاید و، با شخصیت دادن به نیروی ثمربخش آب، این ایزد را یک دوشیزه ی زیبا، اردوی سوراناهیتا(28)، (اردوی نیرومند بی آلایش)، معرفی می کند. این الهه قهرمانان نیکی را در نبردهایشان نیرومند می سازد. توصیف این ایزد بسیار جالب و به نیکو وجهی مبین نیروی تخیل سراینده ی آن است:
از برای من، ای سپنتمان زرتشت،
این اردوی نیرومند بی آلایش را بستای،
آن را که به همت جا گسترده، درمان بخشنده، دشمن دیوها و دوست دار کیش اهوراست؛ آن که سزاوار است که ستوده ی جهان مادی، سزاوار است که مورد نیایش جهان مادی واقع شود؛ مقدسی که فزاینده ی فعالیت است؛ مقدسی که فزاینده ی ثروت است؛ مقدسی که فزاینده ی کشور است؛ که همیشه قابل احساس است - اردوی نیرومند بی آلایش - به صورت دختری زیبا، برومند، کمربند به میان بسته، سهی بالا، شریف، نژاده، که یک جنبه ی گران بهای بر چین زرین در بر دارد.
به راستی، آن چنان که برازنده است، ساقه ی برسم(29) در دست دارد؛ با زرین گوشواره ی چهار گوشه ای جلوه گر می شود؛ اردوی توانای بی آلایش بسیار شریف گلوبندی به گردن زیبای خود دارد؛ کمربندی به میان دارد تا سینه هایش ترکیب زیبا بگیرند و مطبوع باشند.
اردوی توانای بی آلایش در بالای سر نیم ناجی بسته که با صد گوهر آراسته، زرین و هشت گوشه، بسان چرخ ساخته شده، با نوارها زینت یافته است، یک (تاج) زیبای خوب ساخته شده که از آن چنبری پیش آمده. اردوی توانای بی آلایش جامه هایی از (پوست) سیصد بیدستر، که چهار بچه زایند، برتن دارد؛ از ماده ها، زیرا بیدستر ماده زیباترین است، چنان چه موهایش بسیار انبوه باشد. بیدستر جانوری آبی است. چنان چه پوست ها درست و به هنگام معین آماده شوند، به نظر، مانند سیم و زر بسیار، می درخشند.
(یشت V، 125 به بعد، ولف)
لحن عادی و غیر منظره عبارات آخر این احتمال را به وجود می آورد که کسی، بی محابا، توضیح آموزنده ی پیش پاافتاه ای را در این سرود شاعرانه گنجانده است. در اوستای جدیدتر، مکرر، به چنین کیفیتی بر می خوریم. در یشت هشتم، فرشته ی تشتر(30)، پس از پیروزی بر اپوش(31)، که دیو خشک سالی است، خودنمایی می کند. تشتر ستاره ای است که الوهیت یافته(32) و به سرزمین ها رطوبت می فرستد:
تشتر را می ستاییم که آب ها مشتاق اویند،
(آب های) راکد و جاری، (آب های) چشمه ها و رودخانه ها، آب های برف و باران. چه وقت تشتر رایومند فرهمند از برای ما طلوع خواهد کرد؟
چه وقت چشمه های آب - سترگ تر از بدن اسب - به سوی ماروان خواهد شد؟
چه وقت چشمه ها به سوی جاها و منزلگاه و کشتزارهای زیبا روان و ریشه های گیاهان را با رطوبت بسیار مرطوب خواهد کرد؟
(یشت VIII، 41به بعد، ولف)
قهرمان یشت دهم، مهر(33)، ایزد روشنایی است که بر آمدن خورشید را خبر می دهد؛ پاسبان نظم، وفاداری و سوگند است که، بعدها، همراه با یک آیین مرموز، در سراسر امپراطوری روم منتشر شد و سربازان و بازرگانان آن را ستایش می کردند.(34) این یشت شامل توصیف صحنه های بسیاری از کارزارهاست. در یشت سیزدهم(35)، فروشی ها(36)، پاسبانان دودمان ها و اقوام پارسای ایرانی که به صورت موجودات مؤنث نمایش داده می شوند، مورد نیایش اند. اینان سپاه اهورا را تشکیل می دهند که، هر سال یک بار، از آسمان به سرزمین های اولیه ی میهن خود فرود آمده و در آن جا از طرف مؤمنان ستایش می شوند. آنان، محتملاً، روان های در گذشتگان و نیاکان هستند که زندگان از آنان، چون ایزدان، استمداد می کنند. در یشت چهاردهم، ورثرغن(37)، ایزد پیروزی، توصیف می شود که به منزله ی ایندرای هندی است. وی به ده صورت گوناگون بر زرتشت جلوه گر شد: به صورت باد، وزرگاو، اسب، شتر، خوک نر، پسرک زیبای پانزده ساله، پرنده ی شکاری و راغن(38)، قوچ، بز نر و سرباز جنگ آور. درباره ی پرنده ی شکاری، شاعر چنین می سراید:
آن که شکار خود را از پایین (یعنی با چنگال ها) می گیرد و از بالا )یعنی با منقار) پاره پاره می کند.
آن که در میان پرندگان سریع ترین است،
در میان آنان که به پیش پرواز می کنند چابک ترین است.
در میان همه ی آفریدگان تنها او (در سرعت)
به پای تیر پران می رسد، هر چند که (این) خوب پرتاب شده
و در پرواز باشد؛ آن که با پرهای آراسته پیرامون نخستین درخشش سپیده دم می پرد.
در تاریکی شب شام خود را جویان،
در تاریکی بامداد صبحانه ی خود را جویان (است)؛
آن که به سرعت تنگ های ارتفاعات را (با شهپر) می ساید،
به سرعت ستیغ کوه ها را (با شهپر) می ساید.
به سرعت نوک درختان را (با شهپر) می ساید،
در حالی که به بانگ پرندگان گوش فرا می دهد.
(یشت XIV،19به بعد، ولف)
شاعر به سیر در طبیعت و تماشای زندگی جانوران، پرندگان و چارپایان رغبتی دارد و برای خود نیرویی بینایی تیزی آرزو می کند بدان سان که....
کرکس با طوق زرین دارد،
که حتی به فاصله ی هشت کشور،
پاره ی گوشتی به بزرگی یک مشت را تواند دید.
(یشت XIV، 33، ولف)
پر این پرنده وسیله ای سحرانگیز است:
زرتشت از اهورامزدا پرسید:
«ای اهورامزدا، مقدس ترین گوهر، آفریننده ی جهان مادی، ای مقدس، اگر به گفتارها و اندیشه ها به وسیله ی مردان بدخواه به شدت مسحور شوم، چاره اش چیست؟»
در پاسخ، آن اهورامزدا گفت: «پری از پرنده ی وارغن، که فاصله ی میان نوک بال هایش زیاد باشد، بجوی؛ ای سپنتمان زرتشت، این پر را به تن خود بمال، با این پر دشمنت را دفع توانی کرد!»
(یشت XI، 34-35، ولف)
در یشت هفدهم، اشی ونگوهی(39)، به عنوان بخشنده ی خویش بختی و بهروزی حاصل از فرمان برداری، ستایش می شود. وی، هم چنین، پاسبان زناشویی است. از حماسه های پهلوانی، از مهم تر، یشت نوزدهم است که ناظر بر ستایش و نیایش و، هم چنین، داستان اساطیری خورنه(40) (فر) است. خورنه بر پهلوانان و مقدسان فرود می آید، بدان ها برکت خدایی و حقانیت می بخشد. از شهریارانی که گناه ورزیده بودند روی بر می گرداند و آنان به سرنوشت شومی دچار می شدند. پهلوانان غیر ایرانی هرگز موفق نمی شدند که خورنه را برای همیشه به خود جلب کنند. در اوستا، بازپسین دارندگان این فره ایزدی زرتشت و حامی تاج دارش، ویشتاسپ بودند. فره ایزدی، یک بار، در روز رستاخیز، به بازپسین مددکار خدا، سوشیانت، و یارانش نصیب خواهد شد:
تا او بشریت را از نو بسازد به صورت یک (بشریت) پیرنشدنی، نمردنی، نگندیدنی، فاسد نشدنی، جاودان زنده، جاودان بالنده، به دل خواه خو رفتار کننده.
(یشت XIX، 89، ولف)
همه ی نیروهای نیکو بر ضد قدرت های پلید یگانه شده، بر آن پیروز خواهند گشت. این قسمت حدیث کهن پایان جهان و نبردهایی را به خاطر می آورد که جهان مینوی، به ناچار، باید بدان تن در دهد تا بدن های را، برای همیشه، دفع کند. این سرودهای اندوه انگیز، همیشه، با خوش بینی پایان می پذیرد: آفرینشی کامل تر و پیروزی نیکی در پیش است. در این یشت، نام های قهرمانان بسیار بزرگ، از نخستین شهریار افسانه های ایران هئوشنگه(41) (هوشنگ) تا ویشتاسپ، نخستین مزدا پرستی که بر اورنگ ایران تکیه زده، یاد می شوند. در میان جنگ آوران کرساسپ(42) (که در ادبیات فارسی دری گرشاسپ نامیده می شود) است که ایران را از دیوان بی شماری پاک ساخت؛ چنان که، هوم یشت در یسنا از او حکایت می کند:
یک یل جوان (که) زبردست (می نماید)، گیسور و گرزور(43) که بر هیولای زهرآلود زرد رنگ شاخ دار که اسب ها می بلعید، که مردها می بلعید، پیروز شد؛ که بر آن به بلندی یک ارش زهر زرد و روشن روان بود؛ که بر آن کرشاسپ، هنگام نیم روز، در دیگ آهنین خوراک گوشت می پخت. و این نابه کار گرم شد و خوی ریختن آغاز کرد. ناگهان، از زیر دیگ فراز آمد و آب جوشان را بپراکند. کرشاسپ یل منش، هراسان، به کنار دوید.
(یسنایIX ، 10 و بعد، ولف)
پس از آن که برادرش اوراخشی(44) قانون گذار کشته شد، کرشاسپ، چنان که یشت پانزدهم(45) حکایت می کند، بنا به قانون کهن کین خواهی، قاتل را بکشت و پیکرش را به گردونه ی خود بست که آن را تا خانه به دنبال خود کشد. این توصیف صحنه ی مشابهی از ایلیاد را به یاد می آرود که اخیلوس، به همین شیوه، کین خون پاتروکل را از هکتور مرده می گیرد.(46) دور نیست که این طرز خون خواهی یک رسم کهن هند و اروپایی باشد.
بقیه ی یشت ها جدیدتر و، از لحاظ محتویات، حائز اهمیت کم تری است. در یسنا، دو یشت بسیار کهن هست که یکی هوم را ستایش می کند و دیگری سروش(47) را. این ایزدی است که از مردمی که کار می کنند و بر طبق اراده ی خدا رفتار می کنند، به هنگام خواب، پاسبانی می کند.

ویدودات

ویدودات (قانون مبارزه با دیوان)، نه تنها توجه زبان شناسان و دانشمندان علم الادیان را به خود معطوف می دارد؛ بلکه، مورد علاقه ی متکلمان و پژوهندگان فرهنگ عامه و حقوق دانان نیز هست. در یک قطعه ی مفصل، که با ذکر افسانه های بسیارکهنه ی آفرینش سرزمین های ایرانی و پادشاهی بیم خشئت (48) (جمشید) آغاز می شود، احکام دینی، یعنی مقرراتی که از طرف اتوربان ها وضع شد، و روابط بین دو دنیا، یعنی جهان مادی و جهان مینوی، و تعیین روابط میان افراد، از جهات بسیار مختلف، و تکالیف و خرافات دین ایران باستان، به صورت دستورالعمل هایی، بیان می شود. از تمیز نگه داشتن و مواظبت آتش و دیگر عناصر، به ویژه آن ها که ممکن است بر اثر تماس با بدن مرده آلوده شوند، سخن می رود؛ مراسم تمیز کردن کسی که با نعش سرو کار داشته تشریح می گردد؛ بندهایی از گاثاها که برای دفع گوهرهای پلید (اهریمنان) مؤثر است ذکر می شود؛ بر مواظبت از انواع مختلف سگ و دیگر جانوران سودمند تأکید می شود؛ از گناهان گوناگون، که به زیان نظام اجتماع است، و از نقض قراردادها و جز آن ها بحث می شود. افسانه ای از زرتشت نقل می شود که چگونه گوهر پلید (اهریمن) انگر مینیو در وی وسوسه کرد تا از آیین بر حق برگردد و به او گرود. این پلید، در ازای آن، به وی نوید نام آوری و توانگری داد؛ ولی، پیامبر او و دیوهایش را، به نیروی اوراد، از خود براند. ویدودات شامل بسیاری جزئیات تاریخی و فرهنگی است که به وسیله ی آن می توان زندگی جامعه ی مزدیسنا و اخلاق و اعتقادات و خرافات غالباً شگفت آن را عمیقاً بررسی می کرد. تصورات مربوط به دیوها، که سراسر طبعیت در پیرامون ایرانیان جولانگاه آنان است، بسیار جالب است. خصیصه ی اصلی هر فرد ایرانی باید احتیاط سستی ناپذیر در نبرد با نیرنگ های اهریمن باشد. از این معتقدات، توجه کامل به هر آن چه آدمی را بیدار و هوشیار می دارد آشکار است: فرمان برداری از گوهرهای نیک؛ سودمندی حیوانات خانگی، مخصوصاً سگ، که از انسان در برابر راه زنان دفاع می کند؛ و خروس، که تاریکی را می راند و آدمی را برای نمازگزاردن و کارکردن بیدار می کند؛ و عناصر نیک، به ویژه آتش، که دیوها را دور می کند. افسانه ی مندرج در فصل دوم ویدودات نمونه ای از یک افسانه ی کهن است که بهترین از آن میسر نیست. در این افسانه، ترس از «انقراض عالم»، همراه با امیدواری به رستگاری ابدی و انتقال به دوران مینوی آینده، منعکس است که مشابه آن را در سرودهای مناطق شمالی به نام ادا(49) می شناسیم:
زرتشت از اهورامزدا می پرسد:« ای اهورا مزدا، مقدس ترین خرد، آفریدگار جهان مادی، ای مقدس، با کدام یک از آدمیان برای نخستین بار سخن راندی، تو، اهورامزدا، به جز با من، زرتشت؟ به کی درباره ی آن، کیش اهورایی زرتشتی، آموزش داده ای؟» آموزش داده ای؟» اهورامزدا در پاسخ چنین گفت: «من باجم(50) زیبا، که دارای رمه های نیکو است، ای زرتشت پرستنده ی پاکی و راستی، از آدمیان با او، برای نخستین بار، سخن رانده ام؛ من، اهورامزدا، به جز تو، زرتشت، درباره ی آن، کیش اهورایی زرتشتی، به او آموزش داده ام. آن گاه من، ای زرتشت، من، اهورامزدا، به او گفتم: خود را آماده ساز، ای جم زیبا، زاده ی ویونگهان(51)، که کیش مرا نگاه داری و از آن مواظبت کنی. پس از آن، ای زرتشت، او، جم زیبا، به من پاسخ داد: من آفریده نشده ام و آموخته نیستم که این کیش را نگاه دارم و از آن مواظبت کنم. آن گاه من، اهورامزدا، به او چنین گفتم: ای جم، اگر خود را آماده نمی سازی که کیش مرا نگاه داری و از آن مواظبت کنی، پس جهان مرا پایمردی کن، پس جهان مرا فزون کن، پس خود را، چون پشتیبان، پاسبان و پاس دار جهان، به فرمان من گذار».
آن گاه، ای زرتشت، او، جم زیبا، به من پاسخ داد: «من آماده ام که جهان تو را پایمردی کنم، آماده ام که جهان تو را افزون کنم، آماده ام که خود را چون پشتیبان، پاسبان و پاس دار جهان، به فرمانت گذارم، مباد که به روزگار شهریاری من باد سرد وزان باشد و نه داغ، نه بیماری باشد و نه مرگ». آن گاه من، اهورامزدا، به او دو ابزار (چون نشانه ی فرمان روایی) دادم: یک ناوک زرین و یک تازیانه ی زرنشان(52). بدین گونه، جم هر دو نیرو را داراست. و بر قلمرو جم سیصد زمستان گذشت. آن گاه، زمین او، در این جا، از چارپایان خرد و چارپایان بزرگ و آدمیان و سگان و پرندگان و آتش های سرخ شعله پر شد: دیگر چارپایان خرد و چارپایان بزرگ جایی نمی یافتند. پس، من جم را آگاهانیدم: ای جم زیبا، ای زاده ی ویونگهان، پر است زمین، در این جا، از اجتماع چارپایان خرد و چارپایان بزرگ و آدمیان و سگان و پرندگان و آتش های سرخ شعله: دیگر چارپایان خرد و چارپایان بزرگ و آدمیان جایی نمی یابند». آن گاه، جم در نیم روز، به سوی روشنایی، به راه خورشید در آمد: زمین را با ناوک زرین خراشید و تازیانه را بر آن مالید در حالی که چنین می گفت: «ای ارمتی(53)، محبوب مقدس، پیش برو و خویشتن بگشای تا بر توانی گرفت چارپایان خرد و چارپایان بزرگ و آدمیان را». پس، جم زمین را، در این جا، از هم گسترد، چنان که به اندازه ی یک سوم بزرگ تر از پیش شد. چارپایان خرد و چارپایان بزرگ و آدمیان به میل و دلخواه خود مسکنی ساختند، به هر گونه که دلخواه آنان بود. و بر قلمرو جم ششصد زمستان گذشت. آن گاه، زمین او، در این جا، از چارپایان خرد چارپایان بزرگ و آدمیان و سگان و پرندگان و آتش های سرخ شعله پر شد... .
(ویدودات II، 1-12، ولف)
و افسانه این طور ادامه می یابد که جم، دوباره، با جنگ افزارهای یزدانی خویش، زمین را خراشید و آن ها را بر زمین مالید تا آن را به اندازه ی دو سوم بزرگ تر ساخت؛ ولی، باز، شمار آفریدگان فزونی یافت و دوباره زمین برای آنان کوچک شد. به فرمان اهورا، جم از نو زمین را بزرگ کرد؛ این بار به اندازه ی سه سوم. تکرار سه باره ی واقعه و نیز لحن افسانه مانند و سادگی آن، که از صفات ممیز اساطیر است، گواه بر قدمت نوع و منشأ این داستان است. از موضوع داستان و اشخاص فقط به طرحی اکتفا می شود. زمان و مکان نقشی، جز آن چه در افسانه دارند، عهده دار نیستند. محتملاً، ما، در این جا، با بازتابی از تاریخ بسیار کهن ایران و خاطره ای از آن دوران، که آریاها در جستجوی مسکن و مأوایی بودند، روبه رو هستیم. ادامه مقالات همین منبع روی دادی را بیان می کند که چگونه، به مناسبت تشکیل انجمنی از ایزدان و قهرمانان در میهن اولیه، ایران ویج، به جم مکاشفه ای دست می دهد، بدین مضمون که:
بر بشریت بدکنش مادی باید زمستان ها و، همراه با آن ها، سرمای سخت تباه کننده چیره شود؛ بر بشریت بدکنش مادی باید زمستان ها چیره شود و بر اثر آن، ابتدا، ابرها توده های برف فرو خواهند بارید، از بلندترین کوه ها تا ژرفناها ... و یک سوم جانوران از آن جان به سلامت خواهند برد... پیش از زمستان، این سرزمین معمولاً چراگاه هایی داشت. پس از آب شدن برف ها، آب فراوانی در آن جاری خواهد شد و آن جا، که در آن جای پای گوسفندان دیده می شود، برای جهان مادی، عبور ناپذیر جلوه خواهد کرد...
(ویدوداتII، 22-24، ولف)
آن گاه، اهورا به جم فرمان می دهد که برای نگه داری تخمه های چارپایان کوچک و چارپایان بزرگ و آدمیان و پرندگان و آتش های سرخ شعله و هم چنین، برای گیاهان و خوراک ها پناهگاهی زیرزمینی بر پا سازد که، در آن جا، این آفریدگان، بدان سان که در بهشت باشند، از این فاجعه جان به سلامت برند. در این جا، جم به صورت یک منجی آفرینش تجلی می کند که همه ی موجودات را در «ور»(54)، دژ زیرزمینی خود، نجات خواهد داد.
پاکیزگی و تن درستی برای ایرانیان باستان دارای ارزشی مافوق تصور بود. ویدودات برای نظافت و درمان های پزشکی پاداش هایی تعیین می کند.(55) تعرفه ی پاداش ها نمایشگر درجات و مقام های اجتماعی و هم چنین، اهمیت اهالی مناطق ایران از لحاظ اقتصادی است. اتوربان، به جای پول، برکت می داد که نیروی آن را مؤثرترین وسیله می دانستند. پادشاه یک شتر، شهربان یک اسب نر، کدخدا یک ورزگار و کشاورز یک ماده گاه آبستن می داد. برای کدبانوی خانه ماده گاهی که هنوز آبستن نشده، برای چاکر یک گاو شیرده و برای بچه یک بره تعیین شده بود. قراردادها با قول شرف، دست به دست زدن و یا با سپردن ودیعه بسته می شد. نقض حق و قانون مجازات های بدنی در پی داشت؛ ولی، بعدها، اجازه داده شد که خاطی مجازات خود را با پولی بخرد. ویدودات شامل دستورهای مفصل راجع به پاکیزگی، مخصوصاً، در مورد ناپاکی ناشی از تدفین اجساد است. فرگرد (56) (فصل) XIX افسانه ی وسوسه کردن گوهر پلید به پیامبر است:
از سمت شمال به این سو، از سمت های شمال به این سو، انگر مینیوی بسیار تباه کننده، دیو دیوها، به من نزدیک شد. او، انگر مینیوی فریب گر بسیار تباه کننده، چنین گفت: «(ای) دیو دروغ، برو و زرتشت، پرستنده ی راستی را بکش». دیو دروغ به پیرامون او دور زد.... زرتشت دعای اهون وئیریه(57) برخواند... آب های خوب «دئیتیه»(58) خوب را ستایید و به پیروی از کیش مزدیسنا اعتراف کرد. دیو دروغ مقهور او شد و از او دور گشت... دیو دروغ به او (= گوهر پلید) پاسخ گفت: «... من نمی توانم شاهد تباهی او، سپنتمان زرتشت، باشم، زرتشت پرستنده ی راستی و پاکی بسیار بلند پایه است.» زرتشت با چشم درون دید: «دیوهای دروغ پرست فریب گر برای تباهی من مواضعه می کنند». زرتشت از جای برخاست... در حالی که سنگ هایی در دست داشت - به بزرگی یک اتاق هستند - ... «کدام نقطه ی این زمین پهناور گرد فراخناک هدف سنگ هایی ست که تو، در کنار درجا(59)، روی تپه ی خانه ی پوروشسپ، به دست گرفته ای؟» زرتشت انگر مینیو را چنین آگاهانید:« ای انگر مینیوی فریبگر! من آفریده ی دیو را بر خواهم انداخت، من نسو(60) دیوآفریده را بر خواهم انداخت، من خنثئیتی(61)، زن جادوگر، را بر خواهم انداخت تا سوشیانت پیرومند از آب (های) کسئوی(62) زاده شود، از سمت خاور به این سو، از سمت های خاور به این سو». انگر مینیوی فریب گر به او پاسخ داد: «ای زرتشت پرستنده ی راستی و پاکی، آفریدگان مرا نابود مکن! تو پسر پوروشسپ هستی. مادرت از من یاری خواست. از کیش خوب مزدیسنا بازگرد تا به همان عنایتی نایل گردی که بهره ی وذعن(63) شهریار گشت». سپنتمان زرتشت به او پاسخ داد: «از آن، از کیش نیک مزدیسنا، باز نخواهم گشت، تا بدن، تا نیروی زندگی، تا توان ادراک از هم نگسلند».
(ویدودات XIX، 1-7، ولف)
ویدودات شامل ملحقاتی هم هست که بعداً به آن افزوده شده، اوستا، علاوه بر این متن ها، حاوی مجموعه ای از نیایش ها و گفتارهای مشابهی است که به اصطلاح خورتک اپستاک(64) (خرده اوستا) نامیده می شود. تعداد قطعاتی هم که به زبان فارسی میانه در کتاب ها پراکنده است کم نیست. گذشته از آن، چند فقره متن وجود دارد که به زبان اوستا نوشته شده، ولی به اوستا ضمیمه نشده؛ مانند نیرنگستان، ائوگمدئچا(65)، هادخت نسک و جز آن ها که عموماً مضامین دینی دارد.

مأثورات راجع به منشأ اوستا

راجع به منشأ و تاریخ اوستا فقط چند گزارش کوتاه در سنت های ایرانی برای ما باقی مانده است. بنابر آن چه گفته می شود، تعلیمات پیامبر را جاماسپ(66)، که داماد و شاگرد و جانشین او بود، یادداشت کرده است. از روی نسخه ی اولیه، که با آب زر بر پوست گاو نوشته شده بود، دو نسخه ی رسمی رونویس شده و در خزانه ی شاه نگه داری می شد؛ ولی، این دو نسخه، بلافاصله پس از تهاجم اسکندر کبیر، از دست رفت. قطعات پراکنده، گویا، بعداً، به دستور بلاش، پادشاه اشکانی، و اردشیر اول پاپکان (224-241میلادی)، بنیان گذار سلسله ی ساسانی، جمع آوری شده است. در مورد نخستین نگارش اوستا در عهد ساسانیان، در روایات، از تنسر (67)، که یک مغ فرزانه ی اوستاشناس بود سخن می رود ولی، این مجموعه، که مرتب کننده آن موبدی به نام آتورپات، پسر مهر سپند(68)، (مقارن 340میلادی) بود، فقط در زمان شاپور دوم (309-379میلادی) از لحاظ دینی رسمیت یافت. تاکنون، مسلم نیست که چه قسمت هایی از این روایات حقایق تاریخی است. گزارش مربوط به آتورپات، پسر مهر سپند، محتملاً شامل حقایقی است؛ زیرا، روحانیان زرتشتی، در سده ی چهارم، ناچار بودند به مبارزه ها و رقابت های زیادی با آیین های مانوی و مسیحی، که در آن اوان احکام دین خود را به طور جامع و کاملاً مدون در دست داشتند، تن در دهند. شاید هم مقصود از این روایات صرفاً توجیه آن بوده که از چه رو اوستا تا آن زمان نگارش نیافته بوده است. زندگی نامه ی آتورپات، بعداً، با یک افسانه ی دینی در آمیخته آرایش یافت. آتورپات، برای آن که اصالت مجموعه ی متون اوستایی را که گرد آورده بود ثابت کند، به یک داوری یزدانی گردن نهاد، بدین ترتیب که فلز گداخته بر سینه ی برهنه اش ریختند و وی از این آزمون پیروز در آمد. بنابراین افسانه این همان وسیله ای است که رسالت از سوی خدا را به ثبوت می رساند و زمانی خود زرتشت نیز در آسمان، در پیشگاه عرش الهی، بدان تن در داده است. اعزام دعات مذهبی از طرف مانویان برای اشاعه ی آیین خود و این نکته که نوشته های مفصل مذهبی این آیین به فاصله ی کوتاهی پس از ظهور آن انتشار یافت، منجر به تدوین تنظیم شرایع مزدیسنا در دوران ساسانیان شد. بنا به روایات، مانی هفت کتاب نوشته که یکی از آن ها به پارسی و بقیه به آرامی بوده و چنان که بر می آید، کوتاهی جامعه ی روحانیان ایرانی را در مرتب کردن نوشته های مقدس ثابت کرده است. هم چنین، نحله های مختلف (زروانیان و کیومرثیان) و فرقه های گوناگون مذهبی متکلمان رسمی را بر آن داشتند که در آن احکام اوستایی دست به اصلاحات و تغییراتی بزنند. بنابر سنت، شرایع در دوران ساسانیان بیست و یک «نسک» (فصل، بخش) داشته که فقط قسمت کوچکی از آن برای ما به جای مانده است. کهن ترین دست نویس های اوستا، که امروز در دست است، فقط از سده ی سیزده و چهارده بوده، حتی پاره ای از آنان بسیار متأخرتر است.

مبادی فقه اللغه ی ایرانی، اهمیت اوستا

خیلی زود، یعنی در سده ی هفده بود که چند دست نویس اوستا به اروپا رسید. ولی، مدت ها طول کشید تا دانشمند فرانسوی، انکتیل دوپرون، پس از اقامت خود در میان پارسیان هندوستان و آشنایی با کیش زرتشتی به وسیله ی موبدان آن جا (1758-1761)، به نخستین ترجمه ی متن های اوستایی (1771) مبادرت کرد؛ ولی، محققان شکاک قرن هجدهم ترجمه ی وی را جعلی خواندند. اینان چنین می پنداشتند که انگیزه ی انتشار این ترجمه گرایش روشن فکران آن عصر به تعلیمات اخلاق حکمای خاور زمین بوده است. پس از مبارزه ی علمی طولانی به سال 1826، یعنی پس از آن که راسک دانمارکی دست نویس های دیگری را از اصل اوستا از هندوستان آورد و ماهیت ادبیاتی را که به تازگی کشف شده بود روشن ساخت، اصالت اوستای انکتیل به ثبوت رسید. بدین ترتیب، راسک تحصیل فقه اللغه ی ایرانی را بنیان گذارد که بعد از آن، بر اثر شایستگی، و زحمات هم میهنش، وسترگارد، نخستین کسی که اوستا را منتشر کرد، و بورنوف فرانسوای، که سعی می کرد یسنا را به کمک ترجمه ی سانسکریت معنی کند، و مارتین هاوگ و فریدریش شپیگل آلمانی پیش رفت کرد. از این پس، پژوهش در باره ی اوستا همگام با تحصیل فارسی میانه که سیلوستر دوساسی، خاورشناس فرانسوی، در سال 1793، با خواندن خطوط سکه ها و سنگ نبشته ها در آن فتح باب کرده بود، و دوش به دوش با زبان شناسی تطبیقی هند و اروپایی پیش رفت. با این همه، فقط مکتب نوین گرامری (و زبان شناسی) زبان شناسان آلمانی بود که متن اوستا را، به طور کامل، روشن ساخت و هم دستور زبان و هم فرهنگ لغات را بر پایه ای استوار کرد که در دوران های بعدی تزلزل ناپذیر بود. شایسته است که در این مقام از بزرگ ترین محقق رشته ی خود، کریستیان بارتولومه (1855-1925)، منتقدی که در حل مشکلات تبحری کامل دارد و پایه گذار ایران شناسی نوین است، یاد کنیم.
اوستا متنی است که از لحاظ علم الادیان و تاریخ فرهنگ و زبان شناسی بسیار جالب و برای تحصیل فقه اللغه و تاریخ ایران حائز اهمیت فوق العاده است و نمایشگر اندیشه ها در ادوار مختلف پیش رفت کیش مزدیسناست و زبان آن آینه ی اعصار مختلف تاریخ زبان ایرانی است. بی گمان، بر اثر نازسازگاری سرنوشت است که آن چه از اوستا به جای مانده، از لحاظ پایه های اخلاقی و عمق معانی، به پای کتاب های دینی یهودی و مسیحی نمی رسد. ولی، حتی قسمت های منفرد بقایای بر جای مانده را نیز نمی توان هم طراز قسمت های منفرد کتاب مقدس، مانند تورات، پیامبران، مزامیر یا انجیل ها دانست. اهمیت عمده ی اوستا از آن رو است که برای نخستین بار در تاریخ، ثنویت، یعنی تضاد شدید دو گوهر را که در جهان ظاهر می شوند و به وسیله ی مناسباتی که با یکدیگر دارند نوع و چگونگی دنیا و انگیزه ها و تاریخ آن را تعیین می کنند، در قالب عبارات ریخت. ولی، درست بر اثر همین ماهیت ثانوی هم بود که این آیین، در جریان تحولات بعدی دین بشر، نتوانست مقام رهبری را احراز کند، زیرا این مقام می بایست برای کیش های یکتاپرست محفوظ بماند.

پی نوشت ها :

1. Hutai
2. Vaesa
3. Pairyaetars
4. Rtam(حرف م در آخر کلمه ظاهراً جزء تصریفی در زبان اوستاست).
5. Heatumant
6. Kasaoya
7. Oxus
8. Vourukasa
9. Aiyanemvaejah
10. Azai Dahaka
11. Tura
12. Haoma، هوم، در اوستا هئوم، در وید برهمنان (کتاب مقدس برهمنان) سوم Soma، اسم گیاهی است که از آن شام هوم می سازند، این شربت نیز مانند خود گیاه هوم نامیده می شود... استعمال هوم در مراسم مذهبی بسیار قدیم است. اساساً شربت مسکری بوده، پس از ظهور حضرت زرتشت کلیه فدیه خونین و استعمال شربت مسکر نزد ایرانیان بازداشته شده است. نقل به اختصار از یشت ها 1، ص 3-471پانویس.
13و 14. Kavai, Karapan دو طبقه از پیشوایان کیش آریایی بوده که مراسم دینی دیوها را به جا می آورده اند. در خود گاتها مکرراً زرتشت از آنان شکایت می کند که اسباب گم راهی مردم می باشند، به واسطه تعلیمات دروغین خویش آنان را می فریبند. نقل از یشت ها1، ص 13.
15. Ahura Mazdah
16. Visiaspa
17. آذریان.
18. Asa، در ترجمه ی پورداود، پیش از این نماز اشم وهو و در این جا سرود اسم آمده.
19. Mathra
20. Ahu و Ratav
21. Angra Mainyav
22. Daeva
23. Pourucista
24. Pourcista
25. Jamaspa
26. Rat، در زبان پهلوی، به معنای پیشوای دین است و، در ویسپرد، به معنای پیشواهای گروه های مختلف آمده است.
27. سرودهای نیایشی.
28. Aredvi Sura Anahita، شادروان پورداود «اردویسور ناهید» را هم اسم رود و هم اسم موکل آن می داند.
29. Barsam, Baresman «زور» و «هوم» و «برسم» از خصایص مزدیسنا و در مراسم دینی عمده اسباب ستایش است.
30. Tistrya
31. Aposa
32. ابوریحان بیرونی (در التفهیم) شعری یمانی را به گذرنده تفسیر کرده است و گوید آن ستاره ای است بر دهان کلب الجبار. ستاره مذکور در زبان های اروپایی به سیریوس (Sirius) معروف است.... مورخ مذکور (مقصود پلوتارک است)، صراحتاً به ستوده بودن این ستاره نزد ایرانیان اشاره کرده گوید: «هرمز سیریوس را نگهبان و پاسبان سایر ستارگان قرار داد.» نقل از یشت ها I، ص 324.
33. میثر، Mithra.
34. ترجمه ی دقیق متن چنین است: «در لژهای سربازان و بارزگانان ستایش می شد». مقصود از لژ طبقات خاص مردم است که در آیین میترایی وجود داشته.
35. فروردین یشت.
36. Frvasai
37. Verethraghan
38. Varegan، به گفته ی شادروان پورداود، محتملاً شاهین است (یشت ها2، ص 117).
39. Asai vanuhi
40. Chvarenah
41. Haosyanha
42. Keresaspa
43. گیسوی یا گیس دارنده و گرزوریاگرز دارنده از صفات مخصوص گرشاسب است. در هر جای از اوستا که از این یل نامور یاد شده با همین صفات آمده است. نقل از یسنا 1، ص 162، پانوشت1.
44. Urvachsaya
45. رام یشت.
46. صحنه ای که بدان اشاره شده در آغاز سرود بیست و چهارم و به شرح زیر است: «...(اخیلوس) سرانجام برخاست، و پریشان از درد، با گام های نا استوار در سراسر کرانه ی دریاروان شد، آنجا بود که همیشه، نخستین پرتو سپیده دمان را می دید که برفراز خیرابه ها بر می خواست. اما به زودی، تکاوران سرکش خود را به گردونه بست، پیکر هکتور را در پی آن بست تا آن را به خاک بکشد، سه بار آن را گرد گورپاتروکل گرداند که در خواب مرگ فرو رفته بود؛ سپس در سراپرده ی خود آرمید، هکتور را گذاشت که پیشانی اش بر خاک باشد...». نقل از ایلیاد، ترجمه ی سعید نفیسی، ص 681 و بعد.
47. Sraosa
48. Yima Chsaeta
49. Eddaنام دو اثر مختلف از ابیات باستانی ایسلند است. در اثر قدیمی تر، که منظوم است و ترانه های ادا نام دارد، قسمتی مربوط به تاریخ اساطیری مناطق شمالی و قسمت دیگر شامل حماسه های ژرمنی و مهم ترین منبع این حماسه ها به شمار می رود. قسمت اعظم این ترانه ها مربوط به دوران وی کینگرها (Wikinger) (سده ی 9-12 میلادی) است. نظر به اهمیتی که این ترانه ها از لحاظ فرهنگ باستانی نژاد ژرمن دارد. هرمان گورینگ، سیاست مداری نازی دختر خود را ادا نامید.
50. Yima
51. Vivahvant
52. در یشت ها (تحت عنوان جمشید) نگین زر و عصای زرنشان آمده، ص1-182.
53. Armatay، فرشته ی موکل زمین.
54. Var
55. IX، صص 37به بعد.
56. Farkart
57. Ahuna vairya، بزرگ ترین دعای دین مزدیسناست.
58. Daitya، وانگوهی دائیتیا اسم رودی است. ونگوهی صفت است، یعنی نیک. بسا، در اوستا، بدون این صفت آمده است. در پهلوی، دائیتیک می باشد. تعیین محل این کوه (ظاهراً غلط چاپی است و مقصود رود است.م) منوط به دانستن محل مملکت اریاویچ می باشد؛ زیرا که رود در این مملکت جاری است. بندهش در فقره ی 135، گوید: «آب رود دائیتیک از ایران ویژآید و به کوه کوفستان (؟) شود. از همه رودها در آن جانور موذی (خرفستر) بیش تر است. گفته شده است که دائیتیک رود پر است از جانوران موذی» یوستی.... کلمه کوفستان را در پهلوی گرجستان خوانده است و دائیتیک را رود ارس دانسته است...(نقل از یشت ها 1، پانویس ص 283).
59. Dreja
60. Nasav
61. Chnathaiti
62. Kasaoya
63. Vadhaghan
64. Chvartak Apastak
65. Aogemadaeca
66. Jamaspa
67. Tansar
68. Mahraspand

منبع : ریپکا، یان، با همکاری اوتاکار کلیما؛ (1354)، تاریخ ادبیات ایران( از دوران باستان تا قاجاریه)، عیسی شهابی، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم: زمستان 1385.